خرید بک لینک
موضوع اینکه من با خودم به صلح رسیدم...یه شب خوابیدم و صبح پا شدم دیدم بیشتر از همیشه عاشقم و کمتر از همیشه آشوب.من آرومم، تو هستی ،خیلی بیشتر از قبل، توصیفش سخته... یه جایی تو بدنم، زیر پوستم، تو چشمام، وسط قلبم، تو ذهنم، تو تک تک سلول هام ، تو همه جا هستی، حتی بیشتر از خودم تو هستی...باهات میخوابم بیدار میشم در اغوش میکشمت می بوسمت ازت نظرخواهی می کنم و گاهیم وقتی دلم میگیره دستهات را میذارم رو موهام و اشک میریزم... تو ته نشین شدی تو عمیق ترین لایه های هستی من، تو خود من شدی.نیستی ولی هستی شاید به قول خودت بودن در نبودن...و من عاشقانه دوستت دارم...این روزا تو را می بینم، بدون استرس، نه یواشکی، واقعی خیلی وقت بود که فک میکردم می بینمت ولی نمیدیدم،من نون عاشق شکست خورده ایی بودم که بدون تعادل هر روز احساسات زیادی را تجربه میکرد یه روز سرشار از مهر بود و روز دیگه از زور دلتنگی پر از خشم و کینه بود ولی امروز من پر از توام پر از حسی که نمیدونم چیه ولی مطمینم اگه عشق یه شکلی داشت شبیه حالای من بود.من دکتر شدنت را ندیدم.سایت زدنت، کمک کردنت به ادما،انگیزه دادنت بهشون و ....می دیدم ولی انگار نمیدیدم.کاش بفهمی چی میگم...این روزا اما ذوقتو می کنم.همیشه میدونستم بابایی گلی من مغز بزرگی داره و من خدا را شکرم که لیاقت درک عشقتو داشتم و دارم.عزیزتز از جانم.جان جانانم.عمر من این دنیا با وجود تو برای من رنگی شد، عشق تو رنگ برگ درختان را زیباتر کرد...نبودنت مثل بودنت شیرین است من پذیرفتم نبودنت را مثل بودنت قدر بدونم. مطمینم هیچ وقت از تن و جان من نمیری حتی اگر به دورترین نقطه دنیا عزیمت کنی.دوستت دارم

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:39

تصمیم گرفتم تو این دنیا دیگه از هیچی نترسم

قدرت یعنی همین، هیچی، هیچی تو را نگران نکنه...

اما چرا دروغ بگم از یه چیزی می ترسم...

تنها چیزی که ازش می ترسم اینکه دیگه دوستم نداشته باشی، دیگه هیچ جایی ته دلت نداشته باشم...

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:39

جای نبودنت زخمه...سخته بخوام پنهونش کنم.همه جونم درده و من هر روز مثل یه بازیگر ماهر نقش ادمهای سرخوش را بازی می کنم که انگار هیچیشون نیست.کم اوردم. اقا همه جای بدنم درد میکنه.آهای دنیا کسی درمونی برای یه عاشق تنها بدون چاره داره؟ کسی کاری از دستش بر میاد؟چیکار کنم ؟می تونی تصور کنی چه جوریه؟ همه چیز هست.. همه چیز ؛ غیر از اون چیزی که باید باشه...غیر از تو...شایدم بهتره بگم همه جا هسی..هرجا سرمو برمیگردونم چیزی غیر از تو نیستمی بینی نمی دونم چمه...حتی نمی تونم توضیح بدم چمه...دلم برات تنگ شده...دورت بگردمیه عالمه حرف نگفته که هر روز از ته دلم ارزو می کنم کاش می تونستم باهات بگم.یه عالمه شعر نخونده.یه عالمه حرف عاشقانه نگفته ویه عالمه قصه تعریف نکرده و یه عالمه...بابایی گلی شاعر نویسنده کارگردان دیتاسنترساز فیوژن کار دکتر کوچ خودمتو بهترین اتفاق زندگی من بودیزخم نبودن تو شبیه هیچ دردی نیست، هیچ چیز نتونست درمونش کنه، هیچ کس نتونست کمک کنه...تو هم بیرحمی کردی دکتر...به همه دنیا کمک کردی الا کسی که همه دنیاش بودی.یه چیز بگم؟برای حسی که بهت دارم هیچی ازت نمی خوام، فقط می خوام بدونی عاشقتم...همین

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:39

صفحه بندی